/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صالحی نیا

از عرش صدای ربنا می آید آوای خوش خدا خدا می آید فریاد که درهای بهشت باز کنید مهمان خدا سوی خدا می آید استاد خیلی ممنون در پناه خداوند سلامت و تندرست باشید.

روزي پدري در كنار فرزند سه ساله اش روي صندلي درپارك نشسته بودند . و در روبروي آنها گنجشكي كوچكي به پوست ميوه اي مرتبا نوك ميزد و پسر مرتبا از پدر مي پرسيد بابا اين چه هست پدر مي گفت پسرم گنجشك است و باز دوباره پسر مي پرسيد و پدر جواب مي داد پسرم گنجشك است پسر 21 مرتبه پرسيد و پدر دوبار با مهربانيت مي گفت پسرم گنجشك است و هر بار كه مي پرسيد بيشتر دوستش مي داشت تا اينكه روزگاران زيادي سپري شد و پسر سه ساله 21 ساله شد از اتفاق پسر و پدر دوبار روي همان صندلي در پارك نشسته بودن اين بار پدر ديگر پير شده بود و دلش مثل بچه ها نازك شده بود .و به اتفاق گنجشكي به همان شكل در رو برويشان بود و به چيزي نوك ميزد . اينبار پسر ديگر از پدر نپرسيد و پدر از پسر پرسيد اين چيست اشاره به گنجشك پسر جواب داد پدر گنجشك و لحظه اي ديگر دوباره پرسيد اينبار پسر با عصبانيت جواب داد پدر مگر نگفتم گنجشك است گنجشك ؟! پدر با ناراحتي بلند شد و رفت كتاب خاطراتش را آورد و همان خاطره را كه با پسرش گذرانده بود ياداشت كرده بود به پسرش داد و گفت اين را با صداي بلند بخوان پسر آن را خواند و از كرده خود پشيمان شد و دستهاي پدر را بوسيد تقديم به به بهني

رهگذر

روزي پدري در كنار فرزند سه ساله اش روي صندلي درپارك نشسته بودند . و در روبروي آنها گنجشكي كوچكي به پوست ميوه اي مرتبا نوك ميزد و پسر مرتبا از پدر مي پرسيد بابا اين چه هست پدر مي گفت پسرم گنجشك است و باز دوباره پسر مي پرسيد و پدر جواب مي داد پسرم گنجشك است پسر 21 مرتبه پرسيد و پدر دوبار با مهربانيت مي گفت پسرم گنجشك است و هر بار كه مي پرسيد بيشتر دوستش مي داشت تا اينكه روزگاران زيادي سپري شد و پسر سه ساله 21 ساله شد از اتفاق پسر و پدر دوبار روي همان صندلي در پارك نشسته بودن اين بار پدر ديگر پير شده بود و دلش مثل بچه ها نازك شده بود .و به اتفاق گنجشكي به همان شكل در رو برويشان بود و به چيزي نوك ميزد . اينبار پسر ديگر از پدر نپرسيد و پدر از پسر پرسيد اين چيست اشاره به گنجشك پسر جواب داد پدر گنجشك و لحظه اي ديگر دوباره پرسيد اينبار پسر با عصبانيت جواب داد پدر مگر نگفتم گنجشك است گنجشك ؟! پدر با ناراحتي بلند شد و رفت كتاب خاطراتش را آورد و همان خاطره را كه با پسرش گذرانده بود ياداشت كرده بود به پسرش داد و گفت اين را با صداي بلند بخوان پسر آن را خواند و از كرده خود پشيمان شد و دستهاي پدر را بوسيد تقديم به به بهني

ت ا

از راه خواندن ديگر حقير نمي شوم من يك دانشجو هستم چون آشناهاي زيادي داشتم كه با استادان دوست بودن ديگر زياد درس نمي خواندم وقت خود را براي كسب نمراتم به اين يكي و آن يكي براي كسب چند نمره تقلبي از طريق پارتي بازي صرف ميكردم تا اينكه يك دفعه از اين خواب به صورت معجزه آسا بيدار شدم اول كاري كردم آمدم وقتي را كه براي بدست آوردن چند نمره از راه پارتي بازي صرف ميكردم گاهي مواقع به چندين روز طول ميكشيد .سوا از اينكه هيچي از درسهايم ياد نمي گرفتم و بيسواد مي ماندم آن بجاي خود چقدر به اين يكي و آن يكي تمنا ميكردم و حقير ميشدم ولي الان آن وقت را براي درس خواندن صرف مي كنم و هر روز چيزهاي زيادي ياد ميگيرم و لذت يادگيري و خواندن اينقدر برايم جالب است به خودم افتخار ميكنم . تقديم به آقا بهرام و آقا بهنيا

رهگذر 2

سقراط در حدود سال ۴۷۰ سال ق.م در آلوِپـِـکا متولد گردید. آغاز زندگی او مصادف بود با دوران شکوفایی عظمت و افتخار آتن که در همان زمان امپراتوری دریایی خود را بنا نهاده بود. در دوران جوانی، قدرت بدنی شگفت انگیز سقراط، همگان را به تعجب واداشت. قدرت تحمل او بسیار بالا بود، به طوری که در زمستان سخت، پا برهنه با یک جامهٔ معمولی راه می‌رفت. هنگامی که بیست و چند ساله بود، افکارش متوجه مفهوم انسانیت شد. در آن زمان بیشتر تلاش‌های فیلسوفان و اندیشمندان، درباره جهان و چیستی آن بود و این که از چه موادی تشکیل شده و ماده آصلی آن چیست. اما او اعلام کرد که باید جهان‌شناسی را کنار گذاشت و به انسان بازگشت. او بیان می‌کرد که پیام‌های مخصوصی از سروش غیبی دریافت می‌کند. در کتاب‌های تاریخی آمده‌است که روزی یکی از دوستان سقراط از سروش غیبی پرسید که آیا خردمند تر از سقراط وجود دارد؟ سرش غیبی پاسخ داد: نه. این واقعه سقراط را بر انگیخت تا ببیند که چه چیزی موجب شده تا او خردمند ترین انسان باشد؛ در حالی که خود را عالم و دانشمند نمی‌داند. سرانجام به این نتیجه رسید که: او خردمند ترین انسان است، زیرا به جهل خود علم دارد و ادعای عالم بودن ن

رهگذر

با درود فراوان كارهاي كوچك را با عشق هاي بزرگ انجام میشود یعنی اینکه در در واقع خوب رانندگي كن ، خوب راه برو ، خوب بخواب ، خوب تماشا كن ، خوب حس كن ، خوب گوش كن ، خوب ياد بگير تا اين كه خوب زندگي كرده باشي . كمال و خوشبختي ، سيمرغي در پشت كوه قاف نيست كه بايد بدان برسي و قله اي نيست كه بايد فتح كني بلكه درست گام برداشتن در همين لحظه حاضر است . اگر از لحظه موجود و حاضر غافل شدي ، كمالي و قله اي در كار نخواهد بود و همه چيز به يك بازي كلامي و سرگرمي زباني تبديل خواهد شد. با آرزو ی بهروزی برای بهنیا جانم

ت ا

روزگاریست دیگر دلبر از در کوی ما گذر ندارد روزگاریست دیگر سرور به ما سروری ندارد روزگاریست این دل غم دیدی ماحسد ندارد روزگاریست این غم ما دگر غمخوار ی ندارد دلبر و سرور و حسد و غمخوار برما اثرندارد

رستگارزاده

با سلام استاد خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید و نظر بدید راستی دیگه از شما فراموشی دهه ریاضی رو انتظار نداشتم

ت ا

يک تاجر آمريکايي نزديک يک روستاي مکزيکي ايستاده بود. در همان موقع يک قايق کوچک ماهيگيري رد شد که داخلش چند تا ماهي بود. از ماهيگير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟ ماهيگير: مدت خيلي کمي. تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟ ماهيگير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده ام کافي است. تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکارمي كني ماهيگير: تا دير وقت مي خوابم, يه کم ماهي گيري مي کنم, با بچه ها بازي ميکنم بعد ميرم توي دهکده و با دوستان شروع مي کنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي. تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم کمکت کنم. تو بايد بيشتر ماهي گيري کني. اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميکني. اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري. ماهيگير: خوب, بعدش چي؟ تاجر: به جاي اينکه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونا رو مستقيــما به مشتري ها ميدي و براي خودت کارو بار درست مي کني... بعدش کارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت ميکني... اين دهکده کوچک رو هم ترک مي کني و مي روي مکــــزيکوسيتي! بعد از اون هم ل

ت ا

اگر علاقه مند به ریاضی هستید ثابت کن که یک من آرد چند فتیر در میارد